سلام نميدونم انتحاري رو درست نوشتم يا نه! ولي فقط اومدم بگم طي يک عمليات انتحاري add listم رو از ۴۰و خورده ای عدد به ۸ عدد رسوندم! دخترا ignore و اونایی که هویتشون معلوم نبود فقط پاک شدند و شاید برات سوال پیش بیاد که چرا اینکارو کردم... خب در جواب این سوال باید بگم به تو مربوط نیست. البته برای کسانی که پاکشون کردم یه توضیح مختصر دادم که خواهشا سکوت اختیار کنید چون قضیه secret هستش و همچنین ازشون عذرخواهی میکنم.

راستی امشب با علیرضا و مهیار رفتیم چهارراه استامبول پاساژ پلاسکو یکم خرید بکنیم. کلا ۲تا چیز من خریدم ۲تا چیز علیرضا خرید و مهیار هم چیزی مورد پسندش واقع نشد! البته سایزش یه جوریه که لباسایی که دوس داره بهش نمیخوره! ولی خوشبختانه سایز من که بینهایت جنس هست! البته تا چاق نشدم!!! خدایا مرا لاغر نگه دااااااااااار الهی آمین....

در ضمن روحیه ام هم خیلی شاده! جهت اطلاع گفتم!!!

آهنگ معرفی میکنم اما لینک بی لینک خودت بگرد پیدا کن.

آهنگ عسل خانوم از حمید اصغری. آهنگ لیلی از سعید کرمانی. آهنگ بزنید به تخته از طعمه. آلبوم جدید احسان غیبی به اسم کلکسیون هم بدک نیست.

موفق باشی



تاريخ : پنجشنبه بیست و هفتم اسفند 1388 | 0:55 | نويسنده : دایـــــی فريد |
سلام. جالبه عيد شده اونوقت يکي از دوستان اومده به من ميگه درس رو ول کردي که بري الافي؟! شايد خندتون بگيره اما انگار بعضيا از درس نخوندن من لجشون گرفته! حال و آينده ام به خودم مربوطه البته شما ميتونيد هر نظري که عشقتونه بذاريد و من ديگه نميگم نصيحت نکنيد. هرچي دوس داري بگو چون ديگه انقدر نصيحت شنيدم عادت کردم به اين حرفا يه روز نشنوم افسرده ميشم!!!

امروز خبري از خاطره نيست فقط اومدم بگم که خداروشکر سال به سال داره سروصداي چهارشنبه سوري کمتر ميشه. يادش بخير ۲-۳ شال پيش بود منم ميرفتم پايين و ترقه بازي ميکردم اما الان اعتقاد ديگه اي نسبت به ۲سال پيش دارم.

ديگه انقدر آهنگ و فيلم خوب زياده که آدم ميمونه کدوما رو معرفي کنه! حالا من فعلا چند تا چيز معرفي ميکنم. اول فيلم. اولين فيلمي که ميخوام معرفي کنم خيلي قشنگ و باحاله. اسمش The Spy Next Door هست و اگه ميخواي دانلود کني میتونی از اینجا دانلود کنی: ERAM FILM

در ضمن بازیگر نقش اولش جکی چان هست.

http://up2persian.com/12/20/the%20spy%20next%20door%20poster.jpg

دومین فیلمی که میخوام معرفی کنم حتما شنیدید... سری فیلمهای American Pie که واقعا باحاله البته موضوعش کلا کسائل اونجوریه و سرشار از صحنه ست. پس اگه سن پایین میزنی (سنت کمه) توصیه نمیشه ببینی. البته من همه ی مجموعه ش رو ندیدم ولی هفتش (آخریش) رو دیدم واقعا جالب بود و همین الان که دارم میتایپم دارم بقیه اش رو دانلود میکنم که ببینم. از اینجا میتونی دانلودش کنی: ERAM FILM

http://up2persian.com/11/17/amirecan%20pie%207.jpg

آهنگ باحال هم میخوای آهنگ تتلو و طعمه و میلاد دلتا به اسم بنز قرمز رو دانلود کن اینم لینکش: download لینکش سالمه ولی من تضمین نمیکنم شونصد سال دیگه بیای لینکشو بزنی کار کنه ها. اگه میخوای خودت میتونی توی نت سرچ کنی پیدا میکنی

راستی خواهر جونم رفت و سعید رفت اتاقش رو گرفت، و درواقع ميشه گفت از شرش خلاص شدم... الان اتاق مال خودمه...

موفق باشي

عيدت پيشاپيش مبارک



تاريخ : چهارشنبه بیست و ششم اسفند 1388 | 2:7 | نويسنده : دایـــــی فريد |
سلام. از کجا شروع کنم؟! ولش کن چيزي نگم بهتره دلت کباب ميشهتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد فقط اينو بگم عليرغم دهن سرويس شدن فراوان خيلي بهم خوش گذشتتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد مثل اينکه خيلي دلت ميخواد تعريف کنم کجاها بودم و چيکارا کردم؟ آخه چيزي براي تعريف کردن نيست زياد هم حسش نيست جزء به جزء تعريف کنم پس مختصر توضيح ميدم که دلت نشکنه!

هيچي بابا کله صبح پا شدم رفتم آزادي با دوست اينترنتي و دوستانش قرار داشتيم. در کل خيلي ريسک بزرگيه با کسي که نميشناسي بخواي قرار بذاري ولي من اين ريسک رو پذيرفتم و خدا رو شکر اتفاقي نيفتاد!!! ولي ديگه از اين کاراي بد بد ديگه نميکنم.

داشتم ميگفتم صبح زود رفتم سر قرار (آزادي) بعد از کلي زنگ و اس ام اس همديگه رو پيدا کرديم. از اونجا رفتيم تجريش، از تجريش ميني بوس سوار شديم رفتيم درکه. ۶نفر بوديم. من بينشون احساس غريبي ميکردم براي همين زياد حرف نميزدم.

چند تا چيز ميز از مغازه خريدن و رفتيم بالا و حسابي بدنمون سرحال شد!تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد هي يکم ميرفتيم بالا يکم مي شستيم تا اينکه به يه جاي خوب رسيديم کنار رودخونه و همونجا بند و بساط رو ريختيم و يکم بازي کرديم (چه بازيش اينجا خوب نيست بگم زن و بچه اينجا نشستن!) يه آتيش کوچيک روشن کرديم - غذا خورديم - نماز خونديم - عکس گرفتيم و از اين کارا.

بعدشم که از همون راه که اومديم برگشتيم... با اينکه دهن پام يه چيزي فراتر از سرويس شدن! که اينجا نميشه گفت شده بود!!!تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد ولي پيشنهاد بعدي رو رد نکردم چون خيلي دوست داشتم برم. بابا چرا انقدر از من توضيح ميخواي؟ بذار توضيح بدم... عليرضا (دوست من و پسر دوست بابام) زنگ زد و گفت کجايي ميتوني بياي با مهيار (دوستش و ميشه گفت دوست جديد من!) بريم بيرون يه دور بزنيم؟ البته ديروزشم با هم يه صحبتي در اين زمينه کرده بوديم ولي زنگ زد که مطمئن بشه. خلاصه..... منم رد نکردم و گفتم بريم و قرارمون شد چهارراه وليعصر.

رفتم و يکم منتظر شدم تا اونام رسيدن و بعدش رفتيم يه بستني خورديم، از اونجا قدمزنان رفتيم پارک لاله. پاهاي من داشت ديگه ميپکيد!!! ولي پا وظيفشه منم زياد گير ندادم. رفتيم پارک لاله و خيـــــــــــــــلي خوش گذشت... حرفاي باحال ميزديم و ميگفتيم و ميخنديديم. عند صفا و باحالي هستن. همديگه رو هم که ميشناسيم قشنگ درباره ي همه چيز حرف ميزديم و مثل قرار قبلي نبود که من زياد حرف نزنم!!!

توي پارک کلي خوش گذرونديم و دسشوييش هم خارجکي بود!!! رفتيم توي دسشويي... نميدونستيم چطوري بايد بريم توش! يکم ور رفتيم بعد يهو در با سرعت ۱۰۰ کيلومتر در ساعت باز شد!! نزديک بود بخوره توي صورت مهيار! نگو کسي توش بوده و درش هم مدل باز شدنش اينطوريه! يه دکمه از داخل داشت وقتي فشار ميداديم در بهتره بگم پرتاب ميشد به طرف بيرون!

بعدش رفتيم توي فکر شام... شام هم گفتيم چيکار کنيم... عليرضا گفت بياين بريم پيتزا داوود تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد ميگن قديمي ترين پيتزاييه تهرانه، خيلي هم معروفه و هميشه مشتري داره. شام هم مهمون داش عليرضا بوديم و واقعا خيلي خوش گذشت...

انقدر هم اونجا کالباس به خوردمون داد که ديگه حالم داره از کالباس بهم ميخورهتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد چششششششش نگا کن امروز که همش بيرون بودم الانم که اومدم براي شما خاطره مينويسم اصلا هيچ وقتي براي خودم نموند برم نت گردي کنمتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

نظرا رو ديگه حوصله ندارم جواب بدم بخدا شرمنده اصلا حسش نيست، روي سر زدن من يکي هم اصلا حساب نکنيد.  نيومدم اينجا که خاله بازي کنم!!! دوست داري بيا وبلاگم دوست نداري به سلامت.

در ضمن اصلا برام مهم نيست وبلاگمو کسي بخونه يا نخونه يا تعداد بازديدکننده هام کم و زياد بشه، نظر نذاريد و نذاريد هم فرقي نميکنه

ناراحت هم نشو از حرفام يکم فکر کني ميبيني راس ميگم آخه مثلا به زور دونفر جمعه کني که نظرات زياد بشه چه ارزش و چه فايده اي داره؟! براي دل خودت بنويس که صفا کني. نه کپي پيست و جمع کردن نظراي کشکي!!!

موفق باشي خداحافظ



تاريخ : سه شنبه بیست و پنجم اسفند 1388 | 1:5 | نويسنده : دایـــــی فريد |

کي گفته من غمگينم؟؟؟تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدمن به اين خوبيتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد حالا ظهر يه حالتي بهم دست داد يه چيزي نوشتم اين دليل نميشه که آدم غمگيني باشم!تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد ايناهاش دندونام رو نگاه کن تازه مسواک زدمتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد نخير برخلاف ظهر ميگم خيلي هم شاد و سرحالم!!! بيشتريا ميگفتن برو سفر و چندتا پيشنهاد ديگه! ولي به نظرم پيشنهاد اولي که بهم شد بهترين پيشنهاد بود يعني پيشنهاد سعيده خانوم... بله ايشون برنده ي جايزه ي بهترين پيشنهاد شدن و بهشون تبريک ميگم!!! دوباره افتادم توي خط چرت و پرت نويسي!!!

حالا که دارم فکر ميکنم ميبينم زندگي تازه شروع شده اگه بخوام دپرس باشم الکي هم به خودم بد ميگذره هم به ديگران. پس ميخوام شادترين آدم روي زمين باشمتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيديه آدم الکي خوش که به همه چيز ميخندهتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدميخوام بيشتر توي جمع حرف بزنم يه جوري که همه بگن اه اين فريد چقدر حرف ميزنه!!!تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد دوست دارم بيشتر بيرون برم ولي آخه با کي برم؟ حالا بيخيال بيرون نميرم. البته قراره با يه نفر تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد دوشنبه برم بيرون...تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد بابا چرا فکراي بد ميکني پسره!!! ايشالا خاطره شو مينويسم...

قيافه ي من جديدا اينطوري شده   تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

مرسي از نظرهاتون. موفق باشيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد



تاريخ : یکشنبه بیست و سوم اسفند 1388 | 0:17 | نويسنده : دایـــــی فريد |
سلام. کي ميگه من آدم شادي هستم؟ شايد باور نکني ولي من اتفاقا خيلي آدم غمگين و گوشه گير و ساکت و بي سروصدايي هستم. به همه چيز معترضم و هيچوقت به شرايط راضي نميشم. الان چند روزه که اصلا مدرسه نميرم. آره بهش ميگن ترک تحصيل. همه بلااستثنا ميگن کار غلطيه. من به بقيه کاري ندارم دوست دارم هرجور دلم ميخواد زندگي کنم چه غلط چه درست. هيچکسي از من راضي نيست و در بيشتر موارد همه با من مخالفند. کسي رو تا حالا نديدم که ازم راضي باشه. ميدونم اونطرف، خدا هم ازم راضي نيست. اي کاش ميشد زندگي رو ترک کرد. اي کاش خدا راهي رو براي ترک زندگي يا همون خودکشي ميذاشت...

روحيه ام خرابه. صبح تا شب پشت نت. دکتر روانشناسي ميگه کسايي که زياد پشت کامپيوتر ميشينن يعني از زندگي و جامعه ميترسن يا ميخوان ازش دوري کنن. نظر من هم با دکتر يکيه.

شايد کسايي از زندگي سير بشن که در شرايط بد اقتصادي قرار دارن يا زندگي خوبي ندارن ولي در مورد من اينطور نيست، من هم زندگي خوبي دارم، هم خانواده ي خوبي دارم، از نظر اقتصادي هم هيچ مشکلي ندارم ولي خوشم نمياد از اين دنيا، نميدونم شايد از اون دنيا هم خوشم نياد!

همدم من آهنگام بود که چند روزي هست که ديگه آهنگها هم رابطه شون رو با احساساتم قطع کردن و مثه قديما با آهنگ حال نميکنم. خودم هم از خودم قطع اميد کردم. من آدم ضعيف النفسي هستم و اراده ي قوي ندارم.

خواستم توي اين پست خودم رو خالي کنم. موفق باشيد



تاريخ : شنبه بیست و دوم اسفند 1388 | 12:58 | نويسنده : دایـــــی فريد |
سلام دوستای گل و بلبل. خاطره ی قبلی چون هول هولی شد خیلی باحال و خوب نشد پس به بزرگی خودتون sorry.

خب حالا يه چيزي ميخوام بگم... من نشستم يکم با خودم فکر کردم ديدم من که درس نميخونم، نمره هام هم که همه زير دهه، امسال هم که قرار نيست ديپلم بگيرم، پس چرا بايد وقت خودمو تلف کنم؟! ميرم يه جايي ميشينم براي خودم کار ميکنم حداقل دوقرون پول در ميارم.

خلاصه بگم... ميخوام ترک تحصيل کنم... آره دوستان... يه نفر مياد ميگه بهت کار نميدن بدون مدرک،يکي ديگه ميگه بدون ديپلم آدم حسابت نميکنن، و خيلي حرفاي ديگه که جلوم ميزنن و خيلي حرفا که پشت سرم ميزنن و من خبر ندارم.

دوست من، تورو خدا بيخيال نصيحت اصلا اگه ميخواي نصيحت کني نظر نده چون ميري روي اعصابم. بخدا انقدر دامادمون (آقا حامد) حرفاي خوشکل برام زده اگه ميخواستم درس بخونم همون موقع تصميمم عوض ميشد اما نميخوام ديگه ادامه بدم. به فرض محال هم ديپلم بگيرم چه فايده اي داره؟ مثلا به عنوان مثال ديپلمه فقط ميتونه توي کار اداري آبدارچي بشه!!! من بايد به آبدارچي شدن ديپلمه حسرت بخورم؟ بيخيال بابا ميرم يه کار غير اداري براي خودم دست و پا ميکنم و ادامه ميدم و براي خودم سرمايه جمع ميکنم. آرزو بر نوجوانان عيب نيست!

فقط اومدم همينا رو بگم و اينکه بگم آهنگ ياس رو شنيدي؟ باحال خونده اينم لينکش: download

موفق باشید... خدانگهدار



تاريخ : پنجشنبه بیستم اسفند 1388 | 14:26 | نويسنده : دایـــــی فريد |

سلام... بالاخره من اومدم! اين چند روز دلم براي وبلاگم و دوستان تنگ شده بود. ديشب رسيدم اومدم يه آپ بکنم که کرمم بخوابه! خب ديگه چون خاطره ي اين دفعه ام يکم طولانيه، زياد آب قاطيش نميکنم که شل نشه!

صبح بلند شدم و ساک رو ورداشتم و رفتم ميدون شهدا. با جواد قرار گذاشته بودم. جواد هم مثل اکثر مردم سرموقع نيومد سر قرار و چندين دقيقه تاخير داشت. 2نفري راه افتاديم و رفتيم. بعد از چند دقيقه رسيديم به آموزش و پرورش منطقه ي 12. يه سري از بچه ها قبل از ما اونجا اومده بودن. ما هم بثل بقيه پشت در وايساديم...! بعد آقاي خوش سخن (مسئول اون سفر) اومد و با لحن مهربوني گفت برين بالا بشينين.

رفتيم بالا و يکم نشستيم، از مدرسه ي ما کلا حدود 10 نفر اومده بودن که 3نفر از کلاس ما بود. يعني من+2نفر ديگه. کم کم تعداد بچه ها زيادتر شد. بعدش يه آقايي يکم اومد برامون حرف زد و بعدش هم اتوبوس ها رو مشخص کرد. 3تا اتوبوس بود که من افتادم توي اتوبوس شماره ي 1. سوار اتوبوس شدم و راه افتاديم...

من رفتم ته اتوبوس و از همون اول هندزفري رو گذاشتم توي گوشم و براي خودم تکي حال کردم. حدود 3-4 ساعت همينطوري براي خودم آهنگ گوش ميدادم. جواد يه اسپيکر شارژي آورده بود، موبايلمون رو ميزديم بهش و صداشو ميبرديم بالا، باحال بود. ظهر که شد يه جا وايساد و ناهارمون که از خونه آورده بوديم رو خورديم و دوباره حرکت کرديم.

اتوبوس با سرعت لاکپشت راه ميرفت، براي همين اعصاب همه خورد شده بود. حرکت ميکرديم و هروقت اتوبوس دخترونه از کنارمون رد ميشد همه چشاشون برميگشت بطرف دخترا و سعي ميکردن يه جوري جلب توجه کنن، بيچاره ها کمبود دارن ديگه...!

3-4 نفر که ته نشسته بودن از اون مذهبي ها بودن و براي خودشون زيارت عاشورا ميخوندن و مداحي گوش ميدادن و از اين حرفا... هرچيزي هم که ميخوردن به من تعارف ميکردن منم که دست هيچکدومشون رو رد نميکردم!!! انگار اصلا با کسي تعارف ندارم!

شب که شد و همه خوابيده بودن راننده هم زده بود کنار و وايساده بود! منم بدخواب شده بودم و نميتونستم مثه آدم بخوابم. موبايلم هميشه صبح براي نماز زنگ ميزد، يادم رفته بود که زنگشو وردارم، موايلم توي جيب امير بود که شروع کرد به زنگ زدن!!! حالا همه خواب بودن موبايلم داشت زنگ ميزد! امير رو بيدار کردم و گفتم اينو خاموش کن!!! خاموش کرد، يکم با هم حرفيديم ديديم هيچکس بيدار نميشه، آهنگ ساسي مانکن گذاشتيم و صداشو هم زياد کرديم!!! همه بيدار شدن! برام جالب بود انگار هيچکسي از اين کار ما ناراحت نشد! چون هيچکسي نگفت چرا ما رو بيدار کردي.

(امير يکي از بچه هاي سوم الکترونيک مدرسه ي خودمونه.)

امير همش با دوست دخترش يا حرف ميزد يا smsبازي ميکرد. همش درباره ي تاريخچه ي دوستيشون و خاطره هاشون برام تعريف ميکرد و عکسشو نشونم ميداد و از اين کارا. شارژزشم وقتي تموم شد گفت موبايلتو بده و شارژمو به فنا داد! 1500 تومان صحبت کرد با موبايلم، فکرشو بکن ببين آدم چقدر بايد قدرنشناس و پررو باشه که با موبايل ديگران انقدر حرف بزنه... با اينکه انقدر ميگه دوست دخترش رو دوست داره و اون هم دوستش داره هرجا رد ميشديم و دختر بود بهش تيکه مينداخت... متاسفم براش.

يه جا وايساديم به اسم اروند کنار. که اروند رود اونجا بود. من با اميررضا راه ميرفتيم. از بقيه عقب تر بوديم، بقيه داشتن برميگشتن ما تازه داشتيم ميرفتيم، آقاي خوش سخن ما رو ديد و گفت کجايين شما؟! زود يه دور بزنين و بازديد کنين و بياين. امير هوس کرد بره توي بازار و سوغاتي بخره. من بهش ميگفتم که دير ميشه و همه منتظرمونن. اما گوش نميداد. 40 دقيقه ما رو الاف خودش کرد و گشوند اينطرف و اونطرف. وقتي ميخواستيم برگرديم ميدونستم که همه ما رو به فحش ميکشتن و همينطور هم شد، البته نميدونم چرا هرکي فحش ميداد به اميررضا نگاه ميکرد! انگار همه ميدونستن که مقصر اون بوده!

بعدش هم رفتيم يه جايي ناهار خورديم و موبايلامون رو يکم شارژ کرديم و راه افتاديم. مقصد بعدي شلمچه بود، وقتي رسيديم من خواب بودم يهو بيدار شدم، براي همين يکم طول کشيد تا خودمو جمع و جور کنم. همه رفتن و من تازه از اتوبوس اومدم پايين، يکم دونبالشون گشتم ولي پيداشون نکردم، براي همين رفتم توي اتوبوس، راننده گفت چي شده چرا نميري؟ گفتم پيداشون نميکنم، راننده گفت اونا ميرن توي مسجد اگه خواستي ميتوني اونجا پيداشون کني، يکي ديگه هم مثل من اونجا سردرگم بود، باهم رفتيم و پيداشون کرديم. يه جا بود چند تا دختر دور تير چراغ برق نشسته بودن و بچه ها از جمله امير و يحيي بهشون تيکه مينداختن. يحيي همکلاسي امير هست که عاشق دختر و دختربازي هست و براي همين ازش خوشم نمياد.

شلمچه جاي قشنگي بود البته من 2سال پيش اومده بودم ولي بازم تجديد خاطره شد برام. نماز مغرب و عشا رو توي مسجد شلمچه خوندم و رفتيم به بيمارستان صحرايي. نميدونم چرا اسمش رو گذاشتن بيمارستان، بايد اسمشو ميذاشتن خوابگاه چون شبها ما رو مي بردت اونجا بخوابيم البته خودم حدس ميزنم شايد زمان جنگ اونجا بيمارستانشون بوده براي همين اسمش رو گذاشتن بيمارستان. رفتيم اونجا و شب دوم هم گذشت...

صبح فرداش بيدارمون کردن و نماز صبح رو خونديم و اولين جايي که رفتيم طلائيه بود. من از طلائيه ذهنيت خوبي از قبل داشتم چون 2سال پيش که اومده بودم طلائيه خيلي بهم حال داد (حال معنوي) رفتيم اونجا يه دور زديم و سوار اتوبوس شديم... کلا امسال به هيچ وجه به پاي 2سال يپش نميرسه، در واقع ميشه گفت امسال اصلا خوش نگذشت، چون هم گشنگي کشيديم هم تشنگي کشيديم هم گرماي زيادي خورديم بچه هاش باحال نبودن و ....

سوار اتوبوس شديم و يه جا ناهار خورديم و رفتيم هويزه، جز اينکه توي بازار بگردم کار ديگه اي نکردم، ميدوني چيه؟ بزرگترين مشکل اين مسافرت اين بود که هيچکسي نبود برامون توضيح بده تا بتونيم قدر اونجا رو بدونيم.

اونجا هم انگار غير از 3-4 نفر هيچکسي نماز نميخوند! مسئولاش هم انگار براشون مهم نبود که کسي نماز بخونه يا نخونه! ولي من بچه ي خوبي بودم و همه ي نمازام رو خوندم.

مقصد بعدي دهلاويه بود. يعني همونجايي که چمران بوده. و من اونجا چون برام چذاب نبود و قبلا همه چيزش رو ديده بودم فقط رفتم توي نمازخونش نمازم رو خوندم و موبايلمو همونجا شارژ کردم! توي راه بوديم که چراغاي اتوبوس خاموش شد، همه ديوونه شدن و شروع کردن به رقصيدن و سروصدا!

روز سوم هم تموم شد و شب رفتيم بيمارستان صحرايي، البته يه بيمارستان صحرايي ديگه بود. خيلي باحال بود، چون تعداد زيادي از بچه ها ميخواستن موبايلشون رو شارژ کنن، پريز برق هم اونجا زياد بود، شارژرهاي همه تپ تپ سوخت!!! خوشبختانه موبايل من شارژش فول بود و شارژرم به فنا نرفت..!

روز بعدي ما رو کلي راه بردن، پيادمون کردن، آقاي خوش سخن 5دقيقه برامون حرف زد و گفت خب برگرديم!!! اين يعني اسکل شدن به معناي واقعي!

بعدش يکم راه رفتيم، همه مون رو کنار خيابون پياده کردن گفتن اتوبوس ميخواد گازوئيل بزنه همينجا بمونيد تا برگرده اتوبوس! کلي الاف شديم اينم اسکل شدن دومي! بعضي از بچه ها هم از فرصت سوء استفاده کردن و رفتن سيگار کشيدن...  کلا بچه هاي خوبي نبودن توي اين مسافرت از هيچکدومشون خوشم نمياد.

بعد از 20-30 دقيقه اتوبوس اومد و برد مارو يه جايي و تن ماهي بهمون دادن، اين بچه ها هم که هرچيزي بهشون بدي نق ميزنن...بس که قدر نشناسن ديگه. البته اين رو هم بگم که مسئولا هم انگار اصلا برنامه اي نداشتن و بي برنامگي توي کاراشون بود.

توي اين مسافرت انقدر آهنگ سوسن خانوم از بروبکس رو شنيدم ديگه از اين آهنگ حالم بهم ميخوره!

شب آخر رفتيم دوکوهه، چند نفر از بچه ها رفتن شکار قورباغه! 2تا قورباغه ي بدبخت رو گرفته بودن هي اين دوتا رو مينداختن توي حوض که مثلا باهم مسابقه بدن! بيچاره ها حتما خيلي وحشتزده شدن، ولي آخرش ولشون کردن خداروشکر.

بعدش هم رفتيم توي اتاقمون و 40 نفر آدم بايد توي يه اتاق 20 متري ميخوابيدن! اصلا شب آخر نتونستن بخوابم مثل آدم انقدر سروصدا ميکردن و ترقه ميزدن. دهنم شب آخر سرويس شد. ولي بجاش کلي خنديديم.

فرداش هم که راه افتاديم که برگرديم. يه صحنه ي جالبي ديدم که اگه ميشد عکس گرفت خيلي سوژه ي باحالي بود، چند نرف داشتن پاسور بازي ميکردن، کنار همونا چند نفر داشتن زيارت عاشورا ميخوندن... اينه فرق آدما... البته من نه از اينطرفيها خوشم مياد نه از اونطرفيها. انگار آدمي که به من بسازه توي اين جمع نبود.

يکم توي راه برگشت خوابيدم، يه جايي اتوبوس وايساد، کنار يه بغالي، فکر کنم همه از اون بغالي حداقل يه چيزي خريدن. بغاليه هم نامردي نکرد و جنساش رو با قيمت 2برابر ميفروخت...

اين آخرها هم که داشتيم ميرسيديم توي اتوبوس قلقله بود و همه دست ميزدن و شعر ميخوندن راننده ي بدبخت آرامش نداشت از دستمون. بعدشم که رسيديم و هرکسي رفت خونه ي خودش.

در کل تجربه ي جالبي بود ولي راستشو بخواي خوش نگذشت... ديگه غلط بکنم از اين جور مسافرتها که مسئولش يکي ديگست برم. مسافرت ميخواي بري بايد خودت همه کاره باشي تا خوش بگذره.

فکر کنم خيلي زياد حرف زدم، تازه اين خلاصه اش بود ميتونستم همچين آبدار برات تعريف کنم 2-3 ساعت مخت رو بخورم! اما بهت رحم کردم!!! موفق باشيد... خدانگهدار.



تاريخ : چهارشنبه نوزدهم اسفند 1388 | 12:31 | نويسنده : دایـــــی فريد |
سلام به همه ی دوستان عزیز و مهربونم؟ اگه گفتی الان دارم چی گوش میدم؟ دارم Britney Spears گوش میدم. البته من از هرکی میپرسم خوشش نمیاد ازش ولی من دوسش دارم... یعنی منظورم آهنگاشه فکرای بد نکن!!! اگه تا حالا ازش هیچ آهنگی نشنیدی پیشنهاد میکنم get back رو گوش بدی تا باهاش بری فضا! وقتی داری گوش میدیش فقط باید Volume بدي...

امروز در واقع براي چيز ديگه اي اومدم... اومدم بگم اين وبلاگ تعطيل نشد! ديوونه ام خودم ميگم خودمم ميخندم! نه براي يه چيز ديگه اومدم.............. من حدود يک هفته (کمتر از يک هفته) نيستم... دارم ميرم اردوي راهيان قدس... دوری نت رو نمیدونم چطوری تحمل کنم! خیلی سخته ولی باید از مسائل دنیوی دل کند و کمی هم به مسائل اخروی  پرداخت...

راستی الان که داشتم اینو مینوشتم یاد آدامس افتادم... من خیلی دلم برای آدامس میسوزه بیچاره... بیچاره این همه زیر دندون آدم له میشه و توی اون دهن بوگندوی آدم خفه میشه و هیچی نمیگه. تازه زحمت میکشه بوی گندشو تا مدتی از بین میبره... دوستان بیاید دست به دست هم بدیم و بعد از این کمتر از آدامس استفاده کنید بالاخره اونم دل داره میخواد راحت زندگیشو بکنه.

پست بعدی انشاالله بعد از مسافرتم خواهد بود... تا بعد خداحافظ...



تاريخ : چهارشنبه دوازدهم اسفند 1388 | 15:44 | نويسنده : دایـــــی فريد |
امروز (۳شنبه) پيچيده شد راستي سلام!

کار خاصي نکردم فقط بجاي اينکه برم مدرسه با يکي از رفقا رفتيم وليعصر. با اينکه کلي راه رفتيم اما نسبتا خوش گذشت. رفتيم توي پاساژ ها و اوناع گوشي ها و کامپيوترها و لپ تاب و لوازم کامپيوتر رو ديديم.

يه جا وقتي ميخواستيم سوار اتوبوس بشيم شلوغ پلوغ بود. بعد رفيقم اومد بره توي اتوبوس يه غربتي حلش داد اونطرف، بعدش محسن هم گفت چرا حل ميدي و .... دعوا شد. رفتن توي اتوبوس دعوا کردن خيلي صحنه ي جالبي بود! جالب تر هم اينکه محسن گوشي امانتي دستش بود نتونست درست و حسابي دعوا کنه! اومد وسط جمعيت به من گفت بيا اين گوشي رو بگير... منم گوشي رو گرفتم. وقتي يارو اومد پياده بشه دوباره يکم باهاش دعوا کرد و قضيه به خوبي و خوشي تموم شد!

فيلم نيش زنبور هم من ديدم باحال بود! اگه تونستي ببين... آهنگ آخر فيلم هم روي يه آهنگ +۱۸ خونده!

موفق باشي... خداحافظ



تاريخ : سه شنبه یازدهم اسفند 1388 | 23:21 | نويسنده : دایـــــی فريد |
سلام امروز خیلی حالگیری بود... تخته رسم نداشتم، براي همين نميخواستم برم سر کلاس رسم. محسن هم مثل من بود. با هم مونديم سر کلاس خودمون و نرفتيم سر کلاس رسم. معلم لعنتيمون‌ (صادقي) هم فهميد و برد پيش ناظم کلاس دوما (مومني) يکم چرت و پرت گفتند بعدش زنگ آخر که خورد اومدم برم بيرون که حبيبي (ناظم اصلي) اومد و گفت فردا بدون پدر و مادرت نيا اگه نياوردي خودت هم نيا! بعدش که رفت من ديدم گزينه ي دوم بهتره! يعني خودمم نرم مدرسه! 

از کلاس که اومدم بيرون حبيبي گفت بيا اينجا... بعدش يه دست به جيبهام زد و گفت گوشي آوردي؟! منم شانس آوردم که امروز گوشي نبرده بودم مدرسه. اگه برده بودم الان گوشي بي گوشي! البته ۲تا فلش همراهم بود که براي بچه ها بود ولي نفهميد.

خداوکيلي اين مدرسه رفتن من جز دردسر چه فايده ي ديگه اي داره؟ آخرش هم ۷-۸ تا تجديدي ميارم و ديپلم بي ديپلم! اگه برم کار کنم بهتر نيست؟ حداقل ۲قرون پول در ميارم و يه تجربه اي کسب ميکنم... خودمم نميدونم هدفم چيه و آينده ميخوام چيکار کنم، شايد بعد از عيد ديگه مدرسه نرم و ترک تحصيل کنم...

ميتونم حدس بزنم راجع به من چطوري فکر ميکني ولي من اونجوري که فکر ميکني نيستم. من فقط از درس و مدرسه متنفرم... همين. در ضمن من هيچ نيازي به نصيحت ندارم که گوشم از اين حرفا پره...

موفق باشيد... آرزوي سلامت براي همتون دارم...



تاريخ : دوشنبه دهم اسفند 1388 | 16:41 | نويسنده : دایـــــی فريد |
سلام بچه ها يه خبر بد... من گشاد شدم. نه بابا قزوين نرفتم! نميدونم چي شده اصلا ديگه حتي حوصله ندارم نظراي وبلاگم رو بخونم! چه برسه به اينکه جواب بدم! شايد همين حرفم باعث بشه تعداد نظرات وبلاگم کمتر بشه ولي حرفي بود که بايد گفته ميشد. من نميدونم با اين ميزان بيماري گشاديسيم چطوري ميخوام برم سربازي! پدرم که هيچي پدربزرگم هم در مياد! البته من احساس ميکنم سربازي رو دوست دارم! کلا خيلي برام هيجان انگيزه که قراره کجا بيفتم! فقط اميدوارم قزوين نيفتم که از اين که هستم گشادتر نشم!

چند وقت پيشا با يکي از بچه هاي مدرسه (رضا سياهي) داشتم صحبت ميکردم گفتم منو ببر محله تون رو نشونم بده. رضا امروز گفت ميخواي بريم خونه مون؟! منم قبول کردم...

يکي ديگه از بچه هامون (جواد فرقداني) موبايلشو ازش زده بودن يه گوشي جديد خريده بود. چون من شدم مسئول آهنگ ريختن بچه هاي کلاس گوشيش رو داد من براش پر کنم...

زنگ آخر که خورد (به همراه گوشي) از مدرسه خارج شدم و با رضا رفتيم به طرف خونشون... ميدوني خونشون کجاس؟ کيانشهر... نميدونم چرا از اونجا پا ميشه مياد چهارراه سيروس!

خلاصه بگم... رفتيم و رسيديم دم در خونشون، اصلا قصد رفتن داخل رو نداشتم، رضا يه بفرما زد منم مثه ديوونه ها قبول کردم رفتم توو! خونشون نسبتا قديميه و از اين خونه ويلايي هاست. ميگه قراره بعد از عيد بکوبن و آپارتمان بسازن. رفتم توي خونشون و بنده خدا مادرش غذا آورد! تازه معذرت خواهي هم کرد که غذا کمه! خيلي داشتم خجالت ميکشيدم...

بچه ي خوهرش هم اونجا بود. بچه ي جالبي بود. رضا ميگفت ۲.۵ سالشه. بعدش هم ازش خداحافظي کردم و از مادرش هم تشکر کردم و اومدم بيرون... از شانس تخم مرغي من هم بارون شديد گرفت و دست و بالم رو خيسوند!

 در کل تجربه ي جالبي بود. وقتي اومدم خونه و گفتم رفتم کيانشهر داشت شاخ در مي آورد و گفت هيچوقت از کارات سر در نميارم!

حرف زياد است و حوصله ي شما محدود... پس خدانگهدار



تاريخ : شنبه هشتم اسفند 1388 | 22:3 | نويسنده : دایـــــی فريد |

سلام. يادته چند وقت پيش اسم وبلاگم "هفته نامه خاطرات فريد" بود؟! اون زمونا هفته اي 1بار آپ ميکردم... آره ديگه... ديدم سنگ مفت و گنجيشک هم مفت، تصميم گرفتم در طول هفته بيشتر از 1بار بنويسم... حالا کار به جايي رسيده که بايد اسم وبلاگمو بذارم "روزنامه خاطرات فريد"! ولي فعلا قصد ندارم اسم وبلاگمو عوض کنم فعلا همين خوبه...

اول يه آهنگ ميگم دانلود کن قشنگه... نميدونم که آهنگش براي چه موقعيه ولي کم که خوشم اومد... آهنگ حميد عسکري و امين بامشاد به نام خالکوبي

download

خب حالا نوبت خاطره ي امروزه...

دقايق آخر زنگ آخر بود. هر لحظه به اندازه ي يک ربع طول ميکشيد! بالاخره زنگ خورد و پريديم از مدرسه بيرون. رفتم توي ايستگاه اتوبوس وايسادم... ديدم اينطرف خيلي شلوغه حالا حالاها قرار نيست اتوبوس بياد، تصميم گرفتم برم پايين (4راه مولوي) اونجا BRT سوار بشم و بعدش برم خونه... توي راه يه يارو بود که چاقو ميفروخت و... (بيــــــــــــــــــب) اين قسمتش من يه چيزي خريدم ولي چون براي بچه ها بدآموزي داره نميگم چي بود!!!

اِاِ تو از کجا فهميدي؟! ولي چند وقت بود که دنبال چاقو ميگشتم، نميدونم براي چي ولي لازم ميشه ديگه...!!!

بعد يکم توي راه بازي کردم باهاش تا رسيدم خونه... هنوز لباسامو در نياورده بودم داداشم گفت زود ناهارتو بخور بريم. مثل هميشه به حرفش اهميت ندادم. آخه هميشه گير ميداد بريم پينگ پنگ فکر کردم منظورش همونه... يکم که گذشت و يه دلي از عزا درآوردم خواهرم گفت ميخوايم بريم پارک جمشيديه. آها پس سعيد منظورش پارک بوده!

خلاصـــه بگم... رفتم آماده شدم و چند تا آهنگ جديد ريختم توي موبايلم و وسايل رو برديم توي ماشين و The برو که رفتيم!

رسيديم... ساعت از 4 گذشته بود. جاي پارک تا دلت بخواد بود. ماشين رو پارک کرديم و اومديم بيرون. چون قرار بود آقا حامد (آقا داماد) هم بياد نمي دونستيم بريم يا وايسيم. وسايل رو نصفه کاره ورداشتيم و زير يه آلاچيق نزديک در (door) ورودي نشستيم. هوا نسبتا سرد بود.

يکم نشستيم و ديديم اينطوري نميشه، تصميم گرفتيم آتيش درست کينم که گرم بشيم. خداوکيلي خواهر و مادرم خيلي زحمت کشيدن براي چوب جمع کردن و از همينجا ازشون قدرداني ميکنم، بابام هم ناظر بود و سعيد هم که نقش لوبياچيتي رو اونجا بازي ميکرد!

همه در تکاپو بودن که من گفتم ميخوام يکم از کوه بالا برم، چند قدم ورداشتم، پشيمون شدم برگشتم! گفتم بيخيال حال نميده! توي همين چند ثانيه که من رفتم و برگشتم نامردا آتيش رو روشن کرده بودن! انگار منتظر بودن که من برم بعد روشن کنن!

رفتم پاي آتيش و به فيض رسيدم و حسابي گرم شدم، اين دهن لعنتي هم که هي بايد بجنبه نميدونم تازگيا چي شده هي بايد يه چيزي بخورم.... بي ادب به چي داري فکر ميکني؟!  ولي از شوخي گذشته جديدا يه جوري شدم همش در حال خوردنم فکر کنم معده ام سوراخ شده!

داشتم ميگفتم... کنار آتيش بوديم و عشق و صفا تا اينکه بالاخره حامد هم اومد و جمع ما رو گرمتر کرد. اين بيرون اومدن ما يه مشکلي داشت، اينکه هيچکاري نبود که خودمون رو باهاش سرگرم کنيم!!! نشسته بوديم دور آتيش و همديگه رو نگاه ميکرديم! ولي به نظر من همون دور هم بودنش بزرگترين نعمته...

آتيشمون که داشت خاموش ميشد يه يارو اومد گير داد که آتيش روشن کردن اينجا ممنوعه و از اين مسخره بازيا، بابام هم گفت باشه مرسي که تذکر دادي! البته يه چيزي توي اين مايه ها گفت. بعدش يارو رفت. حامد و خواهرم هم رفتن باهم قدم بزنن... منم گفتم برم توي ماشين بشينم تا تبديل به قنديل نشدم!

همين ديگه... فقط توي راه (همون بالاشهر) نزديک بود بابام با يکي دعواش بشه، يارو رواني و عقده اي بود... بيخيال زياد توضيح نميدم که متن انتقادي بشه، حوصله ي انتقادي ندارم!

همين ديگه... اينم از خاطره ي امروز...

راستي اردوي جنوب هم تقريبا قطعي شد...

موفق باشيد و خداحافظ



تاريخ : پنجشنبه ششم اسفند 1388 | 23:47 | نويسنده : دایـــــی فريد |
دوستای عزیز. امروز فقط اومدم بگم که...... اگه گفتی؟  اومدم بگم که برنامه ی اردوی جنوب ۸۰٪ حله. احتمالا ۱۵ اسفند تا ۱۹ اسفند هست... اگه برنامه عوض شد حتما خبرتون میکنم...

وااااااااایمن چطوری ۵ روز بدون نت زندگی کنم؟؟؟ ولی امیدوارم که انقدر خوش بگذره که بگم گور بابای نت وقتی برگشتم حتما ماجراش رو تعریف میکنم. دوباره تاکید میکنم هنوز برنامه ۱۰۰٪ نشده هنوز...

از وقتی ترم اول تموم شده، جاهامون توي کارگاه عوض شده. جديدا گروه ما که ۶نفر هستيم از ۲روز  کارگاه ۱ روزش رو ميريم ريخته گري، ۱روزش رو هم صفحه تراش.

جديدا ريخته گري رو شروع کرديم. کار جالب و سرگرم کننده اي هست ولي دهن آدم حسابي سرويس ميشه، چون ريخته گري با قالب موقت دردسر زياد داره، فکرشو بکن من امروز فقط تونستم ۱ قطعه درست کنم! در حالي که يک نفر ديگه امروز تونست ۵تا درست کنه! البته اين بيشتر مربوط ميشه به گشاد بودن بنده! کسايي که منو ميشناسن ميدونن که گشاد تشريف دارم و يه زماني منو "علي بي غم" صدا ميکردن ولي به نظرم اشتباهه بايد بگن فريد بي غم!

راستي ميخوام ريش هام رو نزنم که براي عيد بتونم مدل دارش کنم... توي روزايي که مدرسه داريم که نميشه، انقدر گير ميدن آدم دهنش سرويس ميشه.

 ياد يه صحنه اي توي مدرسه افتادم خندم گرفت  داشتيم طبق معمول گوجه بازي ميکرديم که وسط بازي دعواي برره اي شد! همه با تمام هيکلشون ميپريدن روي همديگه! ۲-۳ بار اين اتفاق افتاد که يه بارش من زير همه بودم شانس آوردم چيزيم نشد!

همين... موفق باشيد



تاريخ : پنجشنبه ششم اسفند 1388 | 0:4 | نويسنده : دایـــــی فريد |
سلام باز من آپيدم! جنون آپيدن گرفتم! خوبه ديگه هر روز ميام حرفامو ميزنم خودمو خالي ميکنم...

امروز به افتخار ساسي مانکن آپيدم... پس آهنگ جديدش رو که امروز اومده روي نت رو براي دانلود ميذارم: تهران رو L.A کن

 

ميخوام به خودم يکم اميدواري بدم... ميخوام با خودم حرف بزنم. پس مخاطبم خودمم!

فريد جون ميدونم بزرگترين دغدغه ات مدرسه هستش و دوست داري هرچه زودتر از دستش خلاص بشي، به جون خودت چيزي نمونده. اينطرف سال که فقط ۳هقته مونده از اين ۳هفته چند روزش که تق و لقه. در واقع دقيقتر بخوام بگم اينه: ۳تا جمعه + تعطيلي (ولادت پيامبر اکرم) روي هم ميشه ۴تا. از ۲۸ اسفند هم که عيد شروع ميشه! يعني ۲۳ روز اينطرف سال بايد برم مدرسه. البته يه موضوعي امروز توي مدرسه مطرح شد که اگه عملي بشه آخر حاله! بحث اردوي جنوب و اين حرفا قبل از عيد... البته بيشتريا ميگفتن من که نميام ولي آخرش آدم ميبينه همه اومدن! نميدونم اگه شد برم يا نرم... آخه من معتادم. چطوري ميتونم چند روز بدون نت زندگي کنم؟! خمار ميشم ميفتم روي دستشون!

حالا نميدونم. هنوز که من مطمئن نشدم که ميخوانم ببرن يا نه اگه هم بخوان ببرن هنوز تصميم قطعي نگرفتم که برم يا نه... بايد ببينم چي پيش مياد...

اگه بخوام اين موضوع رو هم حساب کنم ميشه ۶روز تعطيلي پس ميشه ۱۷=۶-۲۳

۱۷روز اينطرف سال. اونطرف هم که نصف ماه اولش عيد هست و ميپره. خرداد هم که امتحانات هست پس ۱.۵ ماه ميمونه که ۶تا جمعه داره. چون تقويم ۸۹ در دسترسم نيست دقيق نميتونم بگم ولي حدودا ۳۹ روز هم اونطرف سال هست. البته من بالاترين حد رو گفتم، يعني احتمالا چند تا تعطيلي هم ميخوره و کمتر ميشه

۱۷روز اينطرف سال و ۳۹روز هم اونطرف ميشه ۵۶روز... پس سرجمع کمتر از ۲ماه بايد بري مدرسه بعدش از دستش راحت ميشي... فريد ميدونم حاضري اين ۵۶ روز بري سربازي و مدرسه نري ولي توفيق اجباريه و کاريش نميشه کرد...

همتون رو دوست دارم و تک تک دستاتون رو ميبوسم... موفق باشيد... خدانگهدار



تاريخ : سه شنبه چهارم اسفند 1388 | 18:34 | نويسنده : دایـــــی فريد |

سلام الان يه متن کاملا چرت و پرت آماده کرده بودم ميخواستم بذارم اينجا ولي گفتم بيخيال وقت شما بيشتر از اين حرفا ارزش داره که بخوايد چرت و پرتاي منو بخونين...

واقعا خوشحال شدم که نظرات دوستان رو در مورد مشروب فهميدم. در ضمن من فقط ميخواستم نظر بقيه رو بدونم. کسي نخواست بخوره.

وايسا فکر کنم ببينم چي تعريف کنم... آها. امروز توي مدرسه رفتم دستشويي! خبر مهمي بود مگه نه؟!

راستي، من ميخوام نظرسنجي جديد بذارم اما وبگذر يه مشکلي پيدا کرده نميتونم فعلا.

موضوع بعدي اينه که بعضي از دوستان از من گله دارن که چرا آپ ميکني منو خبر نميکني؟ در جواب اين دوستان بايد بگم که چون تعداد آپ هاي من زياده و در هفته 2 الي 4 بار آپ ميکنم اصلا وقت نميکنم که خبر کنم دوستان رو. پس هروقت عشقت کشيد سر بزن.

 امروز توي اتوبوس با يه نفر هم  صحبت شدم. چون چنين اتفاقاتي برام کم پيش مياد برام جالب بود. يعني من توي خيابون تا مجبور نشم با کسي هم صحبت نميشم. يارو 32 سالش بود. مدرک تحصيليش ديپلم ردي بود. شغل فعليش "جلد درست کن!" اطلاعاتي که در موردش بدست آوردم زياد نبود چون 3ايستگاه اتوبوس فقط حرفيدم باهاش. شايد بخواي بدوني شغل جلد درست کني براش چقدر  براش درآمد داره، در جوابت بايد بگم هر 5000 جلد که درست ميکنه 1ميليون تومان بهش ميدن! تقريبا 5000 جلد توي يک هفته درست ميشه پس تقريبا در ماه ميشه 4 ميليون!!! پس ديدي بدون تحصيل هم ميشه پولدار شد؟ تازه اين از شرايط فعليش ناراضي بود...

آهنگ زدبازي رو شنيدي؟ ۱ هفته اي ميشه که اومده. اگه نشنيدي دانلودش کن، اينم لينکش: درو باز کن

موفق باشي... خداحافظ

 



تاريخ : دوشنبه سوم اسفند 1388 | 21:18 | نويسنده : دایـــــی فريد |

سلام. خودمم نميدونم چي ميخوام بنويسم! و اصلا  هيچ دليلي نداره که الان آپ کنم اما چيکار کنم دلم ميگه بيام اينجا آپ کنم.

امروز مدرسه نسبتا حال داد. چون 2زنگش خالي بود! 1زنگ هم روي هوا بود پس امروز (شنبه) تنها يک زنگ جدي داشتيم!

آها راستي يه چيز باحال بتعريفم! زنگ تفريحا معمولا واليبال يا گوجه بازي ميکنم. اگه نميدوني گوجه چيه برو تحقيق کن ياد بگيري! يادت نره ها! هفته ي بعد بايد به خودم تحويل بدي...! داشتم ميگفتم واليبال بازي ميکرديم که توپ افتاد روي بالکن ساختمون داغونه ي مدرسمون. آخه هنرستان ما 2تا ساختمون داره که يکيش توش همه ي کلاسها هست و اون يکي قديما که مدرسه ش کلاس اول داشته ساختمون اولا بوده. آره داش، توپ افتاد روي بالکن. "رضا سياهي" که تازگيا باهاش يکم جور شدم رفت کليد اونجا رو گرفت و منم همراهش رفتم بالا. توپ افتاده بود روي بالکن طبقه ي دوم. 3-4 مرحله قفل باز کرد تا به بالکن رسيديم. رضا داشت دنبال قفلش ميگشت که من گفتم بيخيال و از پنجره پريدم توي بالکن. توپ رو ورداشتم و با شتاب پرت کردم پايين... چند نفر فهميدن که من توپ رو انداختم و چند نفر هم نفهميدن. توپ با شدت به سمت پايين رفت....بچه هاي کلاس يه جا جمع شده بودن. وااااااي داره به سمت بچه ها ميره!!! تااااااااپ... اگه گفتي صداي چي بود؟ ترکيدن توپ؟ نه بابا. توپ با اون شتاب از طبقه ي دوم خورد توي صورت يکي از بچه هاي کلاسمون (سعيد رستمي)

رفتم پايين چيز خاصي نشد فقط يکم قرمز شده بود و دردش گرفته بود! منم رفتم پايين و خودمو زدم به کوچه علي چپ و بهش هيچي نگفتم! گذاشتم آبها که از آسياب گذشت و ديگه دردش تموم شده بود ازش معذرت خواهي کردم...

يه سوال ميپرسم خداوکيلي جواب بده برام مهمه. نظرت راجع به خوردن مشروبات الکلي چيه؟ نميخواد حاج آقا بشي براي من نظر واقعيتو بگو!

موفق باشي خدانگهدار



تاريخ : شنبه یکم اسفند 1388 | 21:29 | نويسنده : دایـــــی فريد |